تبليغاتX
ظفر جنی نامه

ظفر جنی نامه

3

 

 

 

من و الکساندر از زمان دانشگاه با یکدیگر آشناییم. آن زمان هر دو در رشته‌ی «سکس‌شناسی عمومی»، در مقطعی معادل کارشناسی ارشد، درس می‌خواندیم. بعدها من ادامه تحصیل دادم ولی الکساندر به همان فوق‌لیسانس اکتفا کرد. از آنجا که ما بدون اخذ مدرک دکترا قابلیت احضار توسط انس را نداریم، الکساندر به تدریس اصول اولیه‌‌ی سکس مانند «افزایش چشم‌ها»، «نفوذ در اعماق»، «تعدد دست‌ها هنگام مقاربت» و غیر پرداخت.

بی‌راه نخواهد بود این توضیح که، بر خلاف بعضی انسان‌ها که هنگام مقاربت دست‌هایشان را می‌بندند به تخت یا از چشم‌بند استفاده می‌کنند، ما جن‌ها تا جایی که بتوانیم از همه جای بدنمان چشم و دست در می‌آوریم تا حین کار هم خوب بچریم در بدن یکدیگر و هم خوب دست‌مالی کنیم و عیشی مبسوط ببریم.

باری، به پیشنهاد الکساندر تز دکترای من «بررسی غده‌‌ی پروستات در مردان نوع انس» بود. من در طی مطالعاتم متوجه شدم که در مردها غده‌ی مهمی به نام پروستات دارد که می‌تواند در گونه‌ی خاصی از سکس بسیار مفید واقع شود. طی مطالعات من ظاهرا این غده است که در مردان به تمایلات همجنس‌خواهانه منجر می‌شود.

این هم‌جنس خواهی را اولین بار الکساندر متوجه شد و به من اشاره کرد. قطعا من پیشترها متوجه مردانی که تمایلی به بچه‌بازی داشتند شده بودم اما نه این‌گونه!

وقتی نتیجه تحقیقم را در اختیار الکساندر قرار دادم بسیار گریه کرد. من فکر می‌کنم الکساندر تنها جنی باشد که تمایلات هم‌جنس‌خواهانه دارد. البته به گمانم از آنجایی که ما غده پروستات نداریم، پس باید بیشتر یک تمایل روحی باشد. تمایلی که از روح لطیف الکساندر ناشی می‌گردد. الکساندر بسیار تمایل دارد که مانند زن‌ها با او رفتار شود. کاش کاری از دستم بر می‌آمد.

احتمالا باید این مشکل را با خلیفه مطرح کنم، بلکه بر الکساندر دلش به رحم آید و کاری برایش بکند.






+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 21:35 توسط شروین بن محسن بن زعفر (ملقب به ظفر) |


2

 

 

 

میان هزارها هزار جن، فراخی ماتحت من بسیار شهره است. هم نسلان من مدام در حال احضار شدنند و مدام دارند این ور و آن‌ور می‌روند و چیزی برای کسی می‌برند و دنبال گنجند و این مزخرفات.

در این میان تنها منم که حوصله‌ی این کارهای احمقانه را ندارم و می‌نشینم با خودم و گاه با این «ندا» جان ور می‌روم.

این چند وقته که آمده‌ام میان خیل این انسان‌ها می‌بینم صد رحمت به فراخی من! می‌بینم که چقدر تنگم در پیشگاه اینها که حوصله خواندن دو خط نوشته ندارند. بیشتر دوست دارند حرف بزنند و تو بروی چیزشان را بخوانی. البته من هم می‌رود و نگاهی به چیزشان می‌اندازدم از دور و بالا و پایینی می‌کنم و بر می‌گردم... اما خب این که نمی‌شود مدام من بروم چیزهای دیگران را ببینم اما کسی نیاید...

راستی یادم باشد ندا را هم بیاورم اینجا از این چیز بازارها یادش بدهم بلکه او هم زد و نویسنده شد و کتابش پرفروش شد.

البته ندا خودش نویسنده است اما خب کمتر به زبان فارسی مسلط است. باید یکی از این سی‌دی‌های آموزش زبان فارسی برایش بگیرم....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 19:53 توسط شروین بن محسن بن زعفر (ملقب به ظفر) |


1

 

 

آرام و بی‌ سر خر و بی‌ مصیبت ٬ در بندی در حوالی دربند خسبیده بودیم ، ناگهان ندا آمد که : «پاشو کون‌گشاد ... » و ما که نو خطی بیش نبودیم در آستانه ‌ی تولد نهصد سالگی‌مان ، چرت پاره کردیم و ماتحت را هم آوردیم و به صد ترفند لای یک چشم‌ گشودیم که : « ها!؟ » باز ندا آمد که : «پاشو ! یکی احضارت کرده نفله ... » ما که از ابتدا به این « ندا » خانم علاقه ‌ی وافری داشتیم ، بیل انداختیم آن یکی را هم گشودیم که تا خوب بچریم حوالی کفل و پر و پاچه‌ی دلبرکی چونین را که « ندا » ست . گفتیم : « حالا اندکی بگرد بلکه با دیگری کار دارند و تو هم که می‌گردی ما در گردی‌های تنت غلتی بزنیم و حالی کنیم ... ما را از این بند بیرون مکن جان مادرت ! » ندا که همه پیچ‌های عالم از حوالی کمرش می‌گذرند ٬ کمان ابرو در هم چلاند که : «نفله ! تو هنوز فکر می‌کنی پونصد سال پیشه ؟ با این زبون مزخرف که همه ازت رم می‌کنن ... یه یارویی مراسم به جا آورده و تو الان باید بری غلامیش رو بکنی ... پاشو دیگه بسه ... » ! بعد ندا چرخید و رفت و لرزید کفلش هنگام گام زدن و دل بی‌صاحب ما هم ... خلاصه حکممان را دیدیم که بله ! باز خلیفه‌ای بلند کرده و عزم کرده بلندمان کند و پا گذاریم خارج از این حرم‌سرایی که ساخته بودیم با ندا و مرجان و الکساندر ... حالا حکایت اینها بماند برای بعد ... القصه ! گردن کشیدیم درون ارباب جدیدمان که چه‌ ها خواهد خواست و تا کجا یک لنگه پا خواهیم دوید ، که دیدیم عشرت کده‌ایست برای خودش این خلیفه‌ی دربندی و انصافاً فسق‌اش از فسق ما چیزی کم ندارد و همه ی اسباب طرب همان‌جاست ... با خود گفتیم این چه تأخیر بود ! تا حال که نشتافتیم سوی آن معبود و چه سعادتیست ! حالا نصیبمان شده و چه خوب که آن « غلام چیز طلا » را احضار نکرده‌اند و چه افتخاری داده‌اند از برای صید چون منی . (آخر احضار غلام چیز طلا راحت‌تر است و این آدابِ کش دارِ احضار ما را ندارد . ) ! باری ... همه کاپوت‌‌هایمان را توی کیسه کردیم و شیشه‌ها را پر کردیم و آلبوم دلبرکان غمگین‌مان را برداشتیم تا حالی بدهیم بهشان و فسقی به مزاجشان بچشانیم بلکه طعمِ تلخِ احضار از زیر زبان مبارکشان به در آید و آب قلیانی عوض کنند و بعد هم یک مشت و مال حسابی و احتمالاً بمبی و باقی جریانات . همه ی اسباب مهیا کردیم و خدمت رسیدیم که : « ارباب در خدمتم ! » ارباب سری جنباند و گفت: « شما؟! » ! عرض کردم: « بنده‌ام، شروین بن و محسن بن زعفر ، که احضار فرموده بودید . آمده‌ام در خدمت باشم و حالی و احوالی ! دل‌تان را بلکه صفایی دهم و فسق‌دانتان را به درد آورم از همه آنچه در انبان دارم ارباب ! ... .» و چون طبع بلندی داشته و دارند ارباب ، فرمودند عجالتاً خلیفه صدایمان کنید کافیست . بنده هم اطاعت امر نمودم و ضمناً شرح حالی از آنچه در توان دارم تیتروار قرائت کردم و تبسمی بر لبان ایشان نشست . بعد فرمودند: « پس تو به خر نر مرده هم ترحم روا نمی‌داری ؟ » عرض کردیم ‌: « آخر قربانتان شوم ، شما از طعمش بی‌خبرید جسارتاً . امیدوارم مجالی شود یکی به محضر آورم ببینید چقدر آرام است و بی‌ هیچ ترسی از جفتک می‌شود کلی ... » کلامم را قطع کردند که: «باشد حالا ! بر خفتگان صلا مده که زمان و مکان مناسب نیست . » ! فی‌الفور گرفتیم که جریان از چه قرار است ، لب فرو بستیم . خلیفه دستی بر سبیل‌ها کشید و فرمود: « از حال کاتب بی‌خبریم ... راستی اسمت چه بود؟»

    : « شروین بن و محسن بن زعفر » .

    : « ببینم تو که مؤمن نیستی ؟ » .

    : «خیر ! خلیفه‌ی گران‌قدر . بنده به تمامی کافرم . »

بعد دست بینداختیم و شیء مربوطه را از خفیه‌گاهش به در آوردیم و نشان حضرت حضورشان دادیم تا اولاً خود با دو چشم خویش ببینند که هیچ چیزی از هیچ کجایش کم نشده و ثانیاً با نگاه پربارشان بر این خفته اندکی تبرک بخشند . زیر چشمی نگاهی کردند و فرمودند: « پس این نفله را چرا با خودت می‌گردانی ؟ » ! عرض کردم : « قربانتان گردم ... گاهی به کار می‌آید هرچند کوچک ... » ! فرمودند: « با تو نبودم ... روی کلامم با این عضو شریف بود . » ! بنده اندکی سرخ شدم و به حس طنز ارباب پی بردم . سپس ارباب لپ حقیر را گرفته ٬ اندکی تکان دادند و فرمودند : «پدر سوخته !  پروراندی‌اش ها ! » . سرپایین انداختم از شرم که : « همه دارایی بنده ، از جان و مال و ناموس ، در بست در خدمت خلیفه‌ی دربندیست ، ولا غیر . » ! فرموندند : «باشد . فعلا برو با سوراخ سنبه‌های اینجا آشنا بشو تا بفرستم سراغت ! در ضمن اسمت را خوش داریم که چیز دیگری صدا کنیم ! ظفر جنی باش تا بعد ! » و بنده تعظیمی به جای آوردم و عجالتاً از محضرشان مرخص شدم ...   

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 4:48 توسط شروین بن محسن بن زعفر (ملقب به ظفر) |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

پیتر جنی
فقط نترسید!
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

مهر 1387




پیوندها

خلیفه
جادوگر قرون وسطا
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin